تبليغاتX
اشک مرده

             

گیتار الکتریک از سرمستی ها حکایت میکند

از جدایی ها شکایت نمیکند گاهی هم میکند

این صدای گرم از انگشتان من نیست

آتش عشق است که در آمپ افتاده است

آتش این آمپ بی برق هیچ نیست

از این صدای آتش بار لذت میبردم تا آن ندا آمد

ندا گفت : این سرو صدا کافیست قصد سفر کن باید رفت

من در جواب گفتم : برو بابا حوصله ندارم بزا خوش باشم

ندا گفت : چرا اینگونه گستاخی ای بی ادب

زود باش که وقت بر تو اندک است

در فکرم آمد :

من تا به حال بی وقت بوده ام

گاهی هم بی هدف

حال زمان را درک کردم که چقدر اندک است

اما حال باید هدف را انتخاب کرد و قصد سفر کرد

با وقت کم تنها گیتار را بر داشتم و افتادم به راه

در اول راه کاروانی بود از شتر و الاغ و انسان

ساربان گفت به من که با ما شو همسفر

که این راه هست چه پر خطر

من در جواب گفتم : قشنگی این سفر به اینکه آدم تنهایی از مناظر زیبا لذت ببره و خلاصه حال میکنم تنها باشم در ضمن شماها با من سنمی ندارید درید بابا حوصلتون و ندارم ....

ساربان نگاهی بر ظاهر من کرد و شد خشمگین

گفت در انتهای راه خواهی شد ادب ای بی ادب

من به تنهایی راه افتادم و تنها با گیتار

بر سر راه مناظر زیبا بودندو گاهی دشوار

بر گوشه راه پر بود پر از زنان و دختران

مسارفان دیگر با دیدن آنها دیوانه میشدند و

میرفتند از راه بدر

اما من با نیم نگاهی بی اعتنا

میگذشتم از کنار این و آن

هرزگاهی دختری چنگی میزد بر من

هرچه از من میخواست بهر صورت بود و ثروت

اما من میگرختم با سختی بسیار

پیر مردی بر سر راه بود وگفت

باید شوی با یکی از آنها هم سفر

تا توانی این سفر را کنی به خیر ختم

من هم هنوز در راه و در هر متری دارم چند همسفر

همسفرها به دنبال کوره را ه و

ندارند اطلاع از راه سفر

من هم همچنان بدنبال یک راهنمای مطلع از سفر

......

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:46 توسط hawk |

               

تابحال شده به این فکر کنید که اگر جسمتون نبود چقدر بیشتر و بهتر میتونستید فکر کنید.بدن ما با نیازهای تکراری احمقانش تمامی فکر ما رو مختل میکنه و فرصت فکرو از ما میگیره.شاعران و عارفان گذشته ما تونسته بودن با نوعی تمرکز بسیار بالا و دل کندن از جسمشون به مفاهیم بسیار بالایی دست بیابند و ما با خواندن آنها لذت بسیاری میبریم که این تصور اشتباهیست چون تمامی ما میتوانیم به این مفاهیم در حد درک خود دستیابیم .خواندن تجارب سلوکی دیگران مانند خوردن غذای دهنی میماند که سبب بیماری ما میشود و اگر هم سالم باشد برای کسی که یکدفعه میخواهد همه آنها را ببلعد سنگین بوده و دچار عواقب بسیار بدی میشود.سعی کنید آرام آرام از جسم دلبکنید و افکارتان را آزاد کنید و روح خود را لمس کنید و با تمام وجود از آن لذت ببرید.تنها برده نفس خود باشید چه خوب چه بد

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:37 توسط hawk |

                      

يادم نيست كه از كجا شروع شد.
نميدونم از كجا اومدم و به كجا ميخوام برم.آيا اين عدله؟
تو جايي خوندم كه ما قبل از اينكه بيام تو اين دنيا خودمون تصميم گرفتيم كه انسان باشيم
خوب اين شايد احمقانه ترين تصميم من بوده ميتونستم يك فرشته يا يك فيل مهربون يا يك باكتري احمق باشم
آخه چه حركت مهمي اين آدما ميكنن؟
وقتي بچه هستن انقدر وق وق ميكنن كه آدم دلش ميخواد با يه پاره آجر صورت معصومشونو داقون كنه
وقتي هم كه به سن بلوغ ميرسن انقدر با خودشون ور ميرن كه همه راهاشون يكي ميشه
واي وقتي هم كه يكمي بزرگتر ميشن و به جنس مخالفشون ميرسن ...
وقتي هم كه پير ميشنو ميپوسن تازه ميفهمن كه زندگي نكردن و شروع ميكنن به آزار جونترا و آخر سرم خوراك كرما ميشن
خوب ما از موز اومديم و تو شيكم كرما ميريم البته اين جسم كربنب ماست كه اينجوري
فكر ميكنيد كسي كه مارو از بهشت انداخت بيرون دوباره رامون بده؟ من كه فكر نكنم رامون بده

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 16:45 توسط hawk |

دوستت دارم گل پژمرده من

دوستت دارم پرنده مرده من

تو جسم مرده مورد علاقه من هستي

اما چرا تو ! جسدهايي چه بسا زيبا تر

و بد بو تر از تو در اطراف من هستند

اما مغز پوك تو احمق را انتخواب كردم

تو زالو وجود مني اي زيبا رويم

تو از خون گرم من تغذيه ميكني

اما من مكيدن خون لخته و سرد را ترجيح ميدهم

وجود من با بوي گند تو عطراگين و زيبا شده

لب هايت واي واي چه طعم شيريني دارد

طعمي شبيه به چرك و خون با شهد گلهاي قبرستان

نگاهت چه نگاه مظلوي چشمانت همانند معقد خرگوش

پوسيده ايست كه همكنون مكان زاد و بلد كرمهاي خوش بختيست

به راستي ما براي جه بايد عشق بورزيم

چرا فقط يك نفر

چرا؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:50 توسط hawk |

        

ما کلاغ هایی هیاهو پسندیم .

ما آینه غم بی وفایها هستیم.

ما نوار کپی اجدادمان هستیم که پس از هر کپی بی کیفیت تر میشویم.

زندگی ما آرزوی دست نیافتنی مردگانمان است.

شهوتمان سوخته.

دیگر دوران لذت به پایان رسیده.

دیگر با هیچ چیز راضی نمیشویم حتی با بهشت.

زندگی رنگ خود را باخته خودمان را با شادی های زود گذر سرگرم نکنیم.

اما تنها ارزش های اخلاقی است که سبب تپیدن قلب پوسیدیمان میشود.

این آخرین نبض خود را از دست ندهیم.

از هم نوعانمان حمایت کنیم و انسانها را دوست بداریم.

افکارتان برای من.

نگاهتان برای آسمان.

اجسادتان برای زمین گرسنه.

روحتان برای پروردگار.

شهوتتان برای خودتان.

گور بابای همتون!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:25 توسط hawk |

چیزی در ذهنم مانده است از یک لحظه ، کمتر از یک لحظه گویی سهمی از زمان نداشت و در عین حال به اندازه ی تمام قرون آمده و نیامده ، به اندازه ی تمام تاریخ بشر طولانی بود .

من در جایی ایستاده بودم ، من درجایی شناور بودم جایی مثل هیچ جا، در لامکان.

من تنها من نبودم همه ی کوه ها همه ی دریاها و همه ی موجودات و همه ی دنیا جزئی از من بود ، من به وسعت تمام هستی بودم.

چیزی حس نمی کردم و در عین حال سرشار از همه ی حواس بودم . عظمتی بی پایان ، عظمتی پر شکوه انگار شیطان نبود انگار خدا نبود انگار تمامی نیرو های جهان در من خلاصه می شد ، من جهانی متحد بودم .

من نفس می کشیدم ، من از هوایی که جزئی از من بود نفس می کشیدم ، من خود را نفس می کشیدم...

لحظه ای کوتاه و به اندازه ی قرن ها تجربه ای بود برای من ، برای من که هزارن سال است تبعید به انسان بودن شده ام برای من که پیر می شوم ، فرسوده می شوم و حقارت خود را هر روز در آینه ها تجربه می کنم.

 

                      

 

                                                       

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:38 توسط عرفان |

             

درخت آسوریک یکی از معدود آثار غیر اسلامی بجا مانده از ایران باستان است که از حمله اعراب سالم مانده.این داستان مربوط به مشاجره یک بز (نماینده دین زرتشت و آریایها ) و یک درخت ( نماینده انواع پرستی و آسوریها ) دانست.واقعا لذت عجیبی میبرم وقتی در مورد آریایها و زرتشتیان مطالعه میکنم البته خواهش میکنم که خودتونو از خون پاک آریایی ندونید چون هر کشوری که به ایران حمله کرده به شدت با ایرانیان آمیزش جنسی کرده و شما میتونید خودتونو محصول مشترکی از مغولها و عربها و رومیها و ترکها و روسها و افغانها و تا حدی ایرانیها بدونید دیگه در آینده با چه نژادی ترکیب بشیم ...... خوب کافیه بهتره که داستانو بخونید ولی اینو بدونید که افکار شما برای من مقدسه و هیچ اهمیتی نداره که از چه رنگ و قومی هستید به خود ببالید که میتوانید تفکر کنید.

داستان : در سرزمين سورستان درختي بلند رسته بود كه بنش خشك بود . برگ هايي سبز داشت و ميوه هايي شيرين مي آورد . روزي آن درخت بلند با بز نبرد كرد كه : (( من به جهت منابع بسياري كه دارم از تو برترم ، از جمله آن هنگامي كه ميوه نو بر مي آورم ، شاه از ميوه هاي من مي خورد ، از چوب من كشتي مي سازند ، از برگ هايم جاروب مي سازند ، از من طناب مي سازند تا تورا ببندند ، سايه ام در تابستان سايبان شهرياران است ، آشيان پرندگان هستم و اگر مردم مرا نيازارند تا روز قيامت جاويد و سبز باقي مي مانم . بز در پاسخ به او گفت : هر چند كه مرا مايه ننگ است كه به سخنان بيهوده ات پاسخ دهم اما ناچار از سخن گفتنم . برگ هاي تو در درازي به موهاي ديوان پليدي مي ماند كه در آغاز دوران جمشيد بنده مردمان بودند . من آنم كه بهتر از هر كسي مي توانم دين مزديسنان را بستايم زيرا در پرستش خدايان از شير من استفاده مي كنند . كمربندي را كه مرواريد در آن مي نشانند از من مي سازند و نيز از پوستم مشك مي سازند . سفره هاي سور را با گوشت من مي آرايند . پيش بند شهرياران را از من مي سازند . پيمان نامه ها را بر پوست من مي نويسند . زه كمان را از من مي سازند . برك ( نوعي پارچه پشمين ) و دوال را از من مي سازند . من مي توانم كوه به كوه در كشورهاي بزرگ سفر كنم و مردماني از نژادهاي ديگر را بينم . از شير من پنير و افروشه ( حلوا ) و ماست مي سازند و دوغم را كشك مي كنند . حتي بهاي من در بازار بيش از بهاي خرماي توست . هرچند كه سخنانم در نزد تو مانند مرواريدي است كه در پيش خوك و گراز انداخته باشند اما بدان كه من در كوهستان هاي خوشبو چرا مي كنم و از گياهان تازه مي خورم و از چشمه هاي پاك مي نوشم در حالي كه تو همچون ميخي بر زمين كوبيده شده اي و توان حركت نداري . ))

بدين ترتيب بز پيروز و سر بلند از آنجا رفت و درخت خرما سرافكنده برجاي ماند .

                             

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:10 توسط hawk |

چشماتو باز می کنی اما چیزی نمی بینی ، فقط یه کلمه رو می شنوی  ،فقط یه کلمه!

همجا تاریکه باید سعی کنی با گوشات هم ببینی  و هم بشنوی.

باید تا می تونی زور بزنی تا بفهنی ، بفهمی که واقعا چی رو باید بفهمی .

همه اون کلمه رو می گن و لبخند می زنند اونوقت منتظرند تا تو جواب بدی، بهتره با تمام وجودت دقت کنی تا بفهمی اِسمت چیه، مهم نیست که تو بتونی تلفظش کنی یا نه ، مهم نیست که شاید حالت ازش بهم بخوره مهم اینه که باید بدونی این اسم توه.

باید تا می تونی نفس بکشی بعدش تازه باید گریه کردن رو یاد بگیری البته خندیدن هم برای تظاهر لازمه ولی گریه بیشتر به کارت می آد.

باید بیشتر تلاش کنی و سعی کنی به عادت کردن ، عادت کنی ، سعی کن هیچ حرکت احمقانه ای ازت سر نزنه مثلا اینکه چیزی رو دوست داشته باشی یا به کسی اعتماد کنی و یا فکر کنی که می تونی از همه چیزایی که به ظاهر مال تو هستند لذت ببری.

باید واقع بین باشی ، باید فکر کنی که هیچ کس در حقیقت نمی تونه به چیزی جز خودش فکر کنه ، باید مطمئن بشی که هر آدمی در نهایت یه عوضیه که با نفس کشیدنش هوای تو رو کثیف می کنه باید از صمیم قلب باور کنی که هیچ دوستی نداری ، اینجوری موفق می شی ، اینجوری حتما می تونی…

باید با همه ارتباط برقرار کنی حتی باید چاپلوسی هم بکنی یا شاید باید بهشون بگی دوستون دارم ولی یادت باشه که تو توی خودت هیچ چیز جز تنفر نداری ، آره وقتی می تونی موفق بشی که بفهمی  ریز ترین آدم ها هم حجمی از دنیای تو رو اشغال کردن و با مردنشون جا باسه تو بیشتر باز می شه.

و حتما باید یک عمر یکنواخت و خسته کننده رفتار کنی باید منتظر باشی که اگه سگ خوبی بودی اونوقت یه استخون برات بندازن.

چیزی به نام آرزو وجود نداره یادت باشه باید احساس رو تو خودت بکش تا احمق نباشی…

آره باید پیدا کنی چیزی رو که علاقمند به پیدا کردنش هستی اونوقت باید جدا ازش پرهیز کنی و به یکنواخت بودن ادامه بدی.

باید همه ی اینها رو مو به مو عمل کنی و تحمل کنی تا موفق بشی

اینجوریه که تو لجنزار چرخ دنده ها و سایه ها می شه بهت بگن زنده ای !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 23:33 توسط عرفان

                           

نقاب رستگاری:

آیا تا به حال به اطراف خود با دقت نگاه کرده اید که در میان چه جانوران کثیف و درنده خویی زندگی مکنید؟ این گرگ ها در میان نقابهای متفاوت و زیبایی همواره در کمین برای دریدن وجود شما هستند. و آیا تا به حال به درون پاک و بی ریای خود نگاه کرده اید؟چگونه میتواند این بره کوچک در میان گله گرگها زنده بماند. تنها راه زنده ماندن زدن نقاب گرگ است با زدن این نقاب میتوان تبدیل به جانوری پلید بی احساس بی هیچ قید و بند واخلاقیات و کابوسی برای گرگهای کثافت شد تا بتوان آن بره پاک و زیبا و پر انرژی و بازیگوش را دست نخورده نگه داشت.اما این خیلی مهم است که تنها با نقاب گرگ به کسی حمله کرد و بره را از بوی لذت بخش خون دور نگه داشت زیرا ممکن است آن بره طعم شیرین خون را بچشد و خود نیز خونخوار شود . نگاهی به مسیح بیندازید که هنگامی که درون مهربان و زیبای خود را نشان داد چگونه او را از هم دریدند. اگر نمیخواهید نقابی به چهره داشته باشید میتوانید به مکانی دور از اجتماع بگریزید و با قانون خود زندگی کنید.در عین پلیدی پاک باشید تا رستگار شوید بره ها(گوسفندان پاک احمق ).

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 21:55 توسط hawk |

اگر من نفس کشیدن را در پوسیدگی

سایه های خاموش و مرده از یاد می بردم و اگر تو پاکی روحت را به سردی چرخدنده ها می فروختی چه کسی ناله های خورشید زنده به گور شده در جنگل تاریک را از زوزه های شیطانی خاک پست تشخیص می داد؟

و آیا اگر ماه معصومانه بر تاریکی جنگل نمی تابید می توانستی نیمه ی حقیر روحت را در تاریکی جنگل ببینی ؟

ما فرار می کنیم ، سایه می شویم ، خود رادر میان سردی چرخدنده ها له می کنیم ، تن به گم شدن در روز مره گی ها می دهیم ، اما در حقیقت روحمان خسته و زخمی کنار مزار خورشید در جنگل تاریک به سوگ نشسته است و به درختان بلند ی که به ماه می رسند زل زده است ، ما در امتداد ذهن مرده جنگل پرواز می کنیم...

 

  

 

 

 

                                                                                                       

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 21:47 توسط عرفان |

                          

هنگامی که به تلاش رسانه ها و سازمانهای مختلف برای جلوگیری از جنگ و خوشونت نگاه میکنم متعجب میشوم .  براستی چه لذتی میتواند بیشتر از حضور در میدان نبرد برای یک مرد واقعی باشد. خون ریزی و مبارزه طلبی در وجود هر انسان کاملی است. بهتر است این نیروی ماورایی را از خود دور نکنیم و نگاهی به اجداد خود بیندازیم ( البته کسانی که دارای اصل هستند منظورم هر حروم زاده بی بته ای نیست !  )  که آنها به شجاعت و دلاری معروف بودند ایران سرزمین شیران به نظر من بعد از ورود اسکندر آن شیران لباس خود را با موش عوض کردند. مبارزه هنگامی ارزش پیدا میکند که برسر ارزش ها و باورهای ملی باشد نه برسر یک مشت خاک چون آنهایی که بر سر خاک جنگیدند جاویدان نیستند.

 یکی از آرزوهایم حظور در یک میدان جنگ باستانی دوشادوش پهلوانان است.

دیگر از مرگ هیچ باکی ندارم و مرگ را تعقیب میکنم اما میخواهم قبل از مرگ اثری پایدار در این دنیای خاکی بگذارم . از هیچ چیز وحشت نکنید و مانند اجدادتان از آرمانهایتان دفاع کنید. دلاور باشید مردان

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:4 توسط hawk |